#-دلنوشته
به نام خدا
چنان امروز در تب و تابم که انگار هیچ ز دنیا را درک نکردم .
این همه گذشت از سرنوشت
اما انگار تازه شروع کرده به گذر
رفتن های بی شمار بیدارم نکرد
آمدن امروز همچنان برایم دیروز است
شکفتن شکوفه ها در دل سرمای سخت زمستان دیده هایم را خیره کرد
انگار دوباره زیستنی ،هم در انتظار است
گذر سرنوشت را از سرخواندم
تازه رسیدم اول سطر سرآغاز
نگاه کودکانه ی زمین را به خود دیدم که انگار دارد هل می دهد این قافله را
خواندنم را با بسم رب الشهداء والصدیقین آغاز کردم و انگار تازه سوی چشمانم رو به بیداری رفت
خواب مانده بودم
عمق این غرق شدنم را جز خودم کسی گوشزد نکرد.
آن زمانی که رهسپار شد سوی دیار عاشقان
همه در خواب بودند و انگار آرامش عجیبی حاکم شده بود
ناگهان دلها تنگ و تار شد انگار دنیا را غبار غم فرا گرفت
طلوع صبح بود یا غروب خورشید لبخندها
چه طلوع غم باری داری خورشید
چه خبری طلوع زیبای همیشگیت را غروب کرد
خبر آمد
ندبه ی امروزت فرق می کند با دیگر جمعه ها
سرنوشت را از سر بنویسید
جمعه ی امروز ما شد بدترین روز ما
خبری آمد که ناگاه ویران کرد دل دنیا را
شنیدیم بسم الله قاصم الجبارین
و چه دیر بیدار می شویم